قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
823
تاريخ الفي ( فارسى )
به زهرش آب دادهام . حالا چگونه به دست تو افتاده ؟ قاسم گفت : اين يادگار پسر تست كه مىخواهم تو را شربت اين تيغ بچشانم و به فرزندانت رسانم . در روضة الشهدا آورده كه قاسم در اين محل به مقتضاى « الحرب خدعة » « 1 » گفت : اى ارزق روا باشد كه تو مرد سپاهى باشى [ ولى ] وقتى كه سوار شدى تنگ اسب را ملاحظه نكنى تا بدين زودى سست شده و نزديك است كه زين از پشت مركب درگردد ؟ ارزق پشت خم كرد تا تنگ را نگاه كند كه قاسم به نزديك او درآمده ضربتى بر ميانش زد كه چون خيار تر به دو نيم كرد . غريو از لشكر شام برآمد . قاسم فى الحال از مركب فروجسته بر اسب ارزق سوار شد و جنيبت امام حسين را لجام گرفته به لشكرگاه خود آورد . چون نزديك امام حسين رسيد از مركب پياده شده ركاب سعادت انتساب عمّ عالىجناب را بوسه داد و گفت : يا عمّاه العطش ، العطش . حقّا كه اگر يك شربت آب دريابم دمار از اين لشكر برآرم . امام حسين فرمود : اى جان عمّ نزديك است كه از دست جدّت شراب كوثر نوشى و اين همه غمها و المها را فراموش كنى . برو كه مادرت در فراق تو مىگريد و مىزارد . پس قاسم رو به خيمهاى كه مادرش در آنجا بود روان شد . چون گريه و زارى ايشان استماع نمود از اسب پياده شد نزد ايشان رفت و ايشان را تسلّى مىداد و به صبر و تحمّل ارشاد مىنمود و مىگفت : اى عزيزان ، امروز روزى است كه نسيم بهجت و سرور به رياض قلوب ما نمىوزد و شميم فرح و مسرّت به مشام ارباب مهر و محبّت نمىرسد ، چنان كه چمن زندگانى شما را تازگى و نضارت نمانده گلشن كامرانى من هم بىطراوت گشته است و چنان كه شما را طاقت تنهايى نيست از من هم شكيبايى كناره جسته ، امّا اين دورى ضرورى است و اين مفارقت از روى بىاختيارى . آب و گل را روى به ميدان است و جان و دل را توجّه به جانب جانان . القصّه ؛ قاسم از براى تسلّى مادر و اهل بيت خود اين نوع كلمات گفته باز متوجّه ميدان شد و چون نظرش بر علامت ابن زياد افتاد كه بر بالاى پسر سعد داشته بودند ، عنان بدان صوب معطوف گردانيده همّت بر نگونسارى علم مصروف ساخت و به يك بار روى به قلب سپاه آورده چشم از علم برنمىداشت و مىخواست كه خود را به علمدار رساند و علم را از پاى درآورد . پيادگان سر راه بر وى گرفتند و چون به حرب پيادگان مشغول شد سواران از گرد وى در آمدند و تير و نيزه و گرز و شمشير حوالهء وى كردند . قاسم در درياى حرب غوطه خورده قريب سى پياده و پنجاه سوار بينداخت و صف سواران را بر دريده خواست كه بيرون آيد ،
--> ( 1 ) . در جنگ نيرنگ رواست . - و .